13 ماهگی گل زندگیم
سلام پرنسس من .... سلام میوه ی زندگیم .... سلام عشق من...
و باز هم همان حرف همیشگی و همان گله ی همیشگی ... گذر زمان .... عروسکم 13 ماه است که قدم بر این
زمین خاکی
گذاشته ای .... 13 ماه است که از دنیای فرشته ها جدا شده ای و به دنیای ما آدم ها آمده ای .... 13 ماه است که
تمام فکرم ،
هستی ام ؛زمانم ؛ زندگی ام و همه چیزم تو شده ای ؛ فرشته ی رویایی ام و من به چه خوشحالم و چه
خوشبخت که تو را
دارم ... به خود می بالم که فرشته ای چون تو در زندگیم حضور دارد که تک تک نفس هایت ؛تک تک کارهایت؛تک
تک خندیدن
هایت ؛ امیدی است برای ادامه زندگی در این وانفسای زندگی ....
خورشید زیبایم بودنت را دوست دارم و از داشتنت سر مست از عشقم .... ای کاش قدرت این را داشتم که زمان را
متوقف کنم
تا بیشتر از کنار هم بودن لذن ببریم ...
کوچولوی نازم 13 ماهگیت مبارک عزیزکم... 
انشالله که 1300 ماهگی تو جشن بگیریم .. 


خوشگل من این ماه متاسفانه با مریضی شما همراه بود که تو یه پست جدا واست نوشتم ... اما شکر خدا بعد یه
دوره 10 روزه
خوب خوب شدی 
.... اما از بعد مریضیت خیلی بد غذا شدی و فقط شیر می خوردی .... دیگه واست سوپ
درست نمی
کردم
چون اصلا نمی خوردی ... تصمیم گرفتم برات آبگوشت ماهیچه بزارم .... اونم اولاش بهتر میخوردی اما بعد چند
روز ،از اونم زده شده بودی ... 
غذای سفره هم بعضی وقتا خوب میخوردی و بعضی وقتا هم اصلا دوست نداشتی
تنها
غذایی که نسبتا بهتر میخوردی ؛ماهی بود . آب پرتقال هم دوست داشتی و میخوردی .موز هم بعضی وقتا خوب می خوردی
.اما دوست داشتی موزدست خودت باشه و خودت پوست بکنی البته بهتره بگم از پوستش شروع کنی به گاز زدن تا به میوش
برسی ....


از این ماه مغز بادوم و پسته و گردو رو میکس کردم و اولا بهت خالی خالی میدادم می خوردی .... بعد از چند روز
دیگه این
مدلی نمی خوردی و به خاطر همین قاطی ماست میکردم و بهت میدادم .... خداروشکر ماست دوست داشتی ...
چند بار هم
برات کاچی درست کردم که اونم مثل چیزای دیگه اولش خوب میخوردی ولی بعد برات عادی میشد و دوست
نداشتی .... در
واقع انگار طعم و مزه ی جدید دوست داشتی و میخواستی چیزای جدید امتحان کنی... یه غذای دیگه که خیلی
دوست داشتی
نودل بود که اونم یه بار که خونه عمو مجید بودیم و زنمو زهره برای ایمان درست کرده بود شما هم گویا خیلی
دوست داشتی
و یه کاسه خوردی ... 



خلاصه این که این ماه به خاطر بد غذا خوردنت یه خورده اذیت شدم . فقط امیدوارم موقت باشه ....
اما یه اتفاق شیرین و قشنگی که این ماه افتاد این بود که تو تاریخ 28 آذر 1394 مصادف با 12 ماه و 9 روزگیت،
همینطور که
دستتو به لبه میز گرفته بودی؛یکدفعه دستاتو ول کردی و خودت تونستی بایستی بدون اینکه به جایی تکیه بدی
....

و اما دوست داشتی وقتی بدون کمک می ایستی ؛همه تشویقت کنن چون نگاه تک تک ماها می کردی که
ببینی عکس العملمون
چیه ....


دومین اتفاق قشنگ تو تاریخ 12 دی 1394 افتاد که مصادف بود با 12 ماه و 23 روزگیت . اون اتفاق قشنگ این بود
که چند
قدم راه رفتی ..

. اون روز خونه مامانی اینا بودیم . خاله فاطمه یه چوب داشت که هم قد خود شما بود .
اون چوبو
داده بود دست شما و شما هم به کمک اون چوب راه میرفتی... خود خاله فاطمه هم بالای چوبو گرفته بود که یک وقت
نیفتی
....
وقتی چوبو کنار گذاشتیم دو سه قدم خودت راه اومدی بدون کمک ... خیلی خیلی ذوق کرده بودم ....

کلماتی که این ماه میگی قند هست که البته میگی قَن.
وقتی که میگم کلاغه میگه ؛شما میگی غار ....
بعضی وقتا به ماشینت هم میگی قان ....
به ایمان هم میگی مان...
همچنان همگی عاشق قپون گفتنت هستیم . .. خیلی قشنگ و با ناز ادا میکنی. باباو دد و به به و ما و بده ؛ هم
که از قبل
میگی ... دیگه اینکه به اون مغزهایی که برات میکس کردم میگم قلقلی ،یه بار به شما گفتم قل قلی میخوای؟
از اون به بعد
شما هم تا اون ظرفو می بینی میگی قِل .... 
یهچیز جالب دیگه این که رو میز باباجی اینا دو تا قندون هست که توش
خالیه و قند نیست .شما هر وقت میریماونجا میری سمت قندون ها و درشو بر میداری و میگی قن قن ...

دیگه اینکه کافیه ببینی بابا اومده پیش من نشسته ؛ خیلی سریع میای سمت من و میای خودتو بین ما جا کنی
..

اگه بابا مثلا بگه ایشی واسه منه (آخه به شیر میگیم ایشی ) ؛ بازم سریع میای و ایندفعه حتی با دستای
کوچولوت میخوای
بابا رو کنار بزنی و حس مالکیت به شیر تو به رخ ما بکشی ...




وای که عاشق تک تک کارات هستم و لذت می برم از این که روز به روز کارای جدید و کلمه های جدید یاد
میگیری و اینقدر
قشنگ ادا میکنی 


با شنیدن انواع آهنگ هم که خودتو تکون میدی و انگار داری نانای میکنی ... اما بیشتر از همه به آهنگ پیرمرد
مهربون
عکس العمل نشوند میدی و خیلی دوست داری و کلی باهاش نانای میکنی .

دیگه اینکه فسقل خانوم کلا حواسش خیلی به من و باباش هست نمونش یه روز صبح من و بابا داشتیم خامه
می خوردیم
و نونمون رو می زدیم تو کاسه خامه . شما عسل خانوم هم نگاهت به ما بود . بعد دیدیم خودت یه تیکه نون
کوچیکی که من
جلوت گذاشتم و برداشتی و زدی تو کاسه خامه و گذاشتی تو دهنت



راستی یه کار جدید هم که بابا یادت داده اینکه میگه یسنا لی لی لی لی حوض کن و شما انگشت اشاره دست
راست تو
میزاری رو کف دست چپت و اینجوری لی لی لی لی حوضک میخونی....


این ماه به خاطر آلودگی هوا و البته مریضی شما بیشتر خونه بودیم و جایی نرفتیم، به خاطر همین خیلی عکس ندارم که
برات بزارم . ولی همین چند شبی که بیرون بودیم عکساش موجوده و برات میزارم .
راستی امروز که 13 امین ماهگردته وقت آتلیه داریم. انشالله که ایندفعه مشکلی پیش نیاد و بتونیم ببریمت ....
بریم سراغ عکسا .... قربون این طرز نشستنت بشم من ...


وقتی یسنا بدون کمک می ایسته ...

این عکسها مال شبی هست که بعد از یه مدت خونه نشینی 3 تایی رفتیم بیرون ...





پس دستات کجان عروسکم ؟!؟!





اینجا چیکار میکنی عروسکم ....





این عکسا هم مال یه شبه که 3 تایی رفتیم فست فود ....


فدات بشم من خوشگل خانوم ....

اینجا هم که داری با خاله فاطمه دالی بازی میکنی ...



اینم همون چوبیه که برات تعریف کردم ...




فدات شم که میخوای کمک مامان کنی و ظرفا رو در بیاری...




این عکسا هم مال یه سفر یه روزه به قم هست که خونه خاله من گرفتیم عکسا رو ....






اینم یسنا خانوم و حرم حضرت معصومه.... قربونت برم که داری واسه خودت بازی می کنی ....










13 ماهگی گل زندگیم 



